اطلاعات شاعر

تعداد نظر: 2 تعداد نقد: 0 شماره ثبت این شعر:‭148-136‭‭

پدرانمان را در آوردند

در سلاخی­ ها و کشتارها

و دست‌هایشان

هنوز هم

از خون تو رنگین است

خاک

آلوده به خون توست

 

دیرگاهی است

چگونه بودنم

مفهومی ندارد

چگونه زیستن ام

هر آرزو

حسرتی است

به وسعت دست­های تو

که محکوم اند به گناه

وقتی دست­ ام را می ­گیری

لبخندت

که چوبه داری است

وقتی به شکوفه می ­نشیند

 

بسنده می­ کنم

به لقمه نانی

که از پی اعصار

بوی نفت می­ دهد

و تا از پستی و بلندی­ های حلقوم ­ام

پایین برود

هزار چرخ می­ خورد…



اعضایی که این شعر را پسندیده اند :



اعضایی که این شعر را خوانده اند :

ابوالحسن انصاری(الف.رها)،   طارق خراسانی،   آرزو نوری،    + 62 بازدید توسط میهمان

نمایش نظرات برای: اعضاء نظردهی توسط: اعضاء درج نقد توسط: اعضاء تایید نظرات: خیر
نقدها
نظرات

حاصل ۴+۵؟

انتخاب شکلک:   گل گل تشویق دست زدن چشمک گل پرچم کلاه خنده دعا خنده چشمک دل شکستن عشق بغل