🍃🌷🍃به پایگاه ادبی شعر پاک خوش آمدید 🍃🌷🍃

غزل شمارهٔ ۳۵۳۱ : در صدف چشم محال است گهر باز کند

(ثبت: 174822)

در صدف چشم محال است گهر باز کند

گره از دیده پوشیده سفر باز کند

آه سردست گشاینده دلهای غمین

از دل غنچه گره باد سحر باز کند

هرکه بیرون ننها پای خود از حلقه ذکر

چشم چون سبحه ز صد راهگذر باز کند

زآستین دست برون گر نکند بالیدن

کیست تا بند قبای تو دگر باز کند؟

از وبال اختر ما نیز برون می آید

چشم اگر در جگر سنگ شرر باز کند

صافدل محرم و بیگانه نمی داند چیست

که به روی همه کس آینه در باز کند

مردم چشم مرا گر هدف تیر کنی

به تماشای رخت چشم دگر باز کند

چه خیال است دل آزاد شود زیر فلک؟

مرغ در بیضه محال است که پر باز کند

پختگی گر نکند رحم به کوته دستان

کیست کز نخل بلند تو ثمر باز کند؟

خبری نیست سزاوار شنیدن صائب

گوش خود کس به امید چه خبر باز کند؟

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند :

کاربرانی که این مطلب را خوانده اند :

بستن فرم


سلام و درود
بسیار زیباست
سپاس از حضورتان
لذت بردم
شادکام باشید
در پناه خدا